دفتر انشا

زنگ انشایی که شما غایب بودین ...

از صبح که می رفت بیرون تا شب هر چه داشت می فروخت ...

مشتری هایش هم ، همه راضی بودند

همه را حراج میکرد

ایمان، عفاف، حجاب، متانت و نجابت را ...

همه را همه ...


برچسب‌ها: حراج, ایمان, حجاب, نجابت, عفاف
نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 18:48 توسط فاطمه | |

یا زهرا ...

 

شکر خدا که سایه تو بر سر من است ...

 

چادر فقط حجاب نیست ، یادگار توست !!!


برچسب‌ها: چادر, سایه سر, حجاب
نوشته شده در یکشنبه 21 دی1393ساعت 11:49 توسط فاطمه | |

انشاء مینویسم...

شاید بخوانی!

تو باش...چیزی هم ننویس

like را هم فشار نده

همین که انشا های مرا بخوانی بس است

من به بی محلی هایت عادت دارم!!


برچسب‌ها: انشا, بی محلی
نوشته شده در شنبه 13 دی1393ساعت 22:54 توسط فاطمه | |

همیشه هم " دنیا " بد نیست ...

گاهی یک نفر ،

با نفس هایش .. با نگاهش .. با وجودش .. با بودنش

بهشتی می سازد از این " دنیا " برایت

که دیگر بدون " او " ...

بهشت واقعی را هم نمی خواهی !!!


برچسب‌ها: دنیا, بهشت, عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه 9 دی1393ساعت 12:11 توسط فاطمه | |

اشکهایم ...

دفتر انشایم را خیس می کند ، هر شب

اینها که میبینید ...

انشاهای خیس روزها و شبهای تکراری من است

با اینها عاشقی میکنم

"عـــاشـــــقـــی" !!!


برچسب‌ها: دفتر انشا
نوشته شده در یکشنبه 7 دی1393ساعت 20:49 توسط فاطمه | |

من چادرم را که می پوشم...

فکر نکن از تمام دخترانه هایم همین وقارش را بلدم

نه اتفاقا برعکس،ناز و عشوه را هم خوب بلدم

تو برای من ارزشی نداری که بخواهم ارزشهایم را برایت صرف کنم!

من برای یک غریبه که تنها چندلحظه از کنارم میگذرد

دخترانه هایم را خرج نمیکنم!!

تو به همان بی ارزشهای توی خیابان نگاه کن

من نیازی به نگاه های بی ارزش تو ندارم!!

نوشته شده در یکشنبه 7 دی1393ساعت 19:46 توسط فاطمه | |

همین که هستی ...

همین که لا به لای کلماتم نفس میکشی

راه می روی ، در آغوشم میگیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم از بی "تــو"  یی یتیم شده اند

همین که انشاهایم درباره ی توست

کافیست برای یک عمر آرامش !!!


برچسب‌ها: لذت بودن
نوشته شده در یکشنبه 7 دی1393ساعت 12:8 توسط فاطمه | |


می خوام آدرس یه وبلاگ مذهبی رو بهتون بدم

هر چند که لینکش کردم ولی خواستم بازم توی این پست معرفیش کنم

وبلاگ حسینیه نوشته ی سرباز گمنام

اینم آدرسش: kooche135.blogfa.com

برای ورود کلیک کنید.

« ورود »

 


برچسب‌ها: وب مذهبی
نوشته شده در یکشنبه 30 آذر1393ساعت 0:28 توسط فاطمه | |

پشت چراغ قرمز پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟ پنج تا ، صد تومن . 

آهی کشیدم و با خود گفتم:

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ... 


برچسب‌ها: بدون شرح
نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت 20:22 توسط فاطمه | |

با تمام وجود گناه کردیم ،

نه نعمت هایش را از ما گرفت ،

و نه گناهانمان را فاش کرد ...

اگر بندگی اش را می کردیم چه می کرد ؟


برچسب‌ها: خدای من
نوشته شده در جمعه 14 آذر1393ساعت 8:42 توسط فاطمه | |

ﺧـــــــــﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ ؛

ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐــــــــــﻠﻴﺴﺎ ؛

ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣـــﻌﺒﺪ ؛

ﺧــــــﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ ...

ﮐﻨﺎﺭِ ﺗﻤﺎﻡِ

ﺩﻟـــــﻮﺍﭘﺴﻲ ﻫﺎﻳﻢ ؛

ﺑﻐﺾ ﻫــــــــــﺎﻳﻢ ؛

ﺧﻨﺪﻩ ﻫـــــــــــﺎﻳﻢ ؛

ﺧــــــــــﺪﺍﻱ ﻣﻦ ،

ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ

ﺍﻣــــﺎ ؛

ﻣﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ

ﺷﮑﺴﺘﻦِ ﺩﻟﻲ ،

ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻲ ،

ﻧﺎ ﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥِ ﺣﻘﻲ ،

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻣﺮﺍ ...

ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ ،

ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ .

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ،

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ

ﺟﺰ ﺑﻲ ﻓﮑﺮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ

ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥِ ﺩﻟﻲ ...

ﺧـــــــــــــﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ،

ﺧــــﺪﺍﻱِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﺳﺖ.

ترجیح می دهم باکفش هایم درخیابان راه بروم،

و به خدا فکر کنم ...

تا این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم ...

               

                                                 کپی از وبلاگ زندگی با طعم قوه « آیسان »


برچسب‌ها: خدای من
نوشته شده در جمعه 14 آذر1393ساعت 8:18 توسط فاطمه | |

کودکی به پدرش گفت:

پدر ، دیروز سر چارراه حاجی فیروز را دیدم. 

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،

ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ،

نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ،

به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...

از فردا ، مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چار راه می دیدند ...


برچسب‌ها: داستانک
نوشته شده در دوشنبه 3 آذر1393ساعت 10:20 توسط فاطمه | |

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد 
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده در شنبه 24 آبان1393ساعت 0:1 توسط فاطمه | |

به خدا حافظه ی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند، نشد!

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 15:53 توسط فاطمه | |

گاهی آدما میفهمند، نفهمند

گاهی نمیفهمند، نفهمند

و گاهی نفهمند، میفهمند

گاهی هم میفهمند، میفهمند

اما چه بفهمند چه نه، خود را نفهمی میدانند بی خبر

 بیخبر از هر چیز،

بیخبر از هر چیز تا جوابی ندهند برای

برای آن چه شد یا

یا میشود .


برچسب‌ها: فهم
نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان1393ساعت 10:28 توسط فاطمه | |

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم  ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من

وقتی من ۳ ساله شدم پدرم  ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم  ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم  ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم  ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم  ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم !!!


برچسب‌ها: من, پدرم
نوشته شده در یکشنبه 18 آبان1393ساعت 18:41 توسط فاطمه | |

موشی در خانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد

همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد.

ماری در تله افتاد و زن خانه را گزید،

از مرغ برایش سوپ درست کردند،

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند؛

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند

و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست

و میگریست ...


برچسب‌ها: تله موش, داستانک
نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 19:15 توسط فاطمه | |

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ 
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم
به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر

نخفته ام به خیالی
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم
خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

 


برچسب‌ها: شکوه, شعر
نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 16:49 توسط فاطمه | |

          برای تا ابد ماندن باید رفت:

 

گاهی به قلب کسی

گاهی از قلب کسی

 


برچسب‌ها: ابدی شدن
نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 13:45 توسط فاطمه | |

سر در گریبانم ...

مبادا چشم در چشمت شوم و تو در آن لحظه شاید،

اندکی شرم کنی از نجابت چشمانم ...


برچسب‌ها: شرم, نجابت
نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 1:3 توسط فاطمه | |

الهی ...

سفیدم کن یا بگذار سیاه بمانم،

خاکستری بازمانده ی جسدی سوخته است ...


برچسب‌ها: سفید, سیاه, خاکستری
نوشته شده در دوشنبه 12 آبان1393ساعت 12:44 توسط فاطمه | |

دخترک آهی کشید و به راهش ادامه داد ...

حسرت روزهایی که به انتظار آدم شدن آدمکی چوبی نشسته بود،

ذهنش را هر لحظه سنگینتر میکرد و قدمهایش را آرامتر.

چه دیر فهمید که داستانها فقط داستانند و ما آدمها نه ...

دختر در انتظار  چوبی شدن خود ماند ...


برچسب‌ها: چوبی شدن
نوشته شده در شنبه 10 آبان1393ساعت 21:36 توسط فاطمه | |

الهی ...

با این همه گناهی که کردم،

انصاف نیست بی جهنم گزاری ام.

جهنمت را آرزو دارم ...


برچسب‌ها: جهنم, بهشت
نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 14:13 توسط فاطمه | |

 

 

کلیپ خیلی قشنگیه

حتما دانلود کنین

پشیمون نمیشین

« دانلود »

 حجم : 5 مگابایت

 


برچسب‌ها: کلیپ آموزنده و تاثیر گذار
نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 13:22 توسط فاطمه | |

 

خیلی قشنگه حتما ببینیش

« کلیک »

 


برچسب‌ها: نقاشی, آموزش کشیدن گوسفند
نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 12:39 توسط فاطمه | |

 

خدمت مقدس سربازی

 

« کلیک »

 


برچسب‌ها: سربازی, پسرها
نوشته شده در جمعه 9 آبان1393ساعت 0:33 توسط فاطمه | |

 

یه راهنمایی کوچولوی موچولو

واسه کسایی که می خوان بدونن

 


برچسب‌ها: لینک دار کردن کلمه
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 20:25 توسط فاطمه | |


دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود.

عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغلش میگیرد.

شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند،

از گوشه ی چشم دخترک را می پاید ...

دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود و

از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد،

و به لب های سفید شده اش زل میزند.

قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد ...

شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجز خوانی اش قطع میشود.

دخترک می گوید: « بخور برای تو آوردم » و بر میگردد روبروی شمر می ایستد،

مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد و 

توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد ...

                                       

                                               کپی شده از وبلاگ حسینیه « سرباز گمنام »


برچسب‌ها: بابای بد, داستانک مذهبی, محرم
نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 17:37 توسط فاطمه | |

حرف های نگفته ام،

دیگر در سه نقطه نمیگنجد؛

پاورقی میخواهد ...


برچسب‌ها: برترین مطالب عاشقانه ی کوتاه
نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 11:57 توسط فاطمه | |

شکستن دل

به شکستن استخوان دنده می ماند ...

از بیرون همه چیز رو به راه است،

اما هر نفس، درد است

که می کشی ...


برچسب‌ها: برترین مطالب عاشقانه ی کوتاه
نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 20:48 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody