دفتر انشا

زنگ انشایی که شما غایب بودین ...

با سلام

از اونجایی که وای فای ما محدوده و الان دیگه آخراشه

هر لحظه ممکنه که قطع بشه

و دیگه اینکه چون معلوم نیس دوباره کی اینترنت بگیریم

همین حالا باهاتون خداحافظی می کنم

از همتون که توی این مدت به وبم اومدین

و با نظراتتون منو خوشحال و دلگرم کردین

از صمیم قلب ممنونم

به امید دیدار دوباره

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 23:58 توسط فاطمه |

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣـﺮﮔـﻢ ...

ﻗـﻠــﺒـﻢ ﺭﺍ ﺟــﺪﺍ ﺍﺯ ﻣـﻦ ﺧـــﺎﮎ ﮐﻨﯿﺪ.

ﻣﻦ ﻭ ﺩﻟـــﻢ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ،

ﺁﺑـﻤـﺎﻥ توﯼ ﯾﮏ ﺟـﻮﯼ ﻧﺮﻓﺖ ...

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 16:23 توسط فاطمه | |

دلم درد می کند ...

انگار خام بودند،

خیال هایی که به خوردم داده بودی ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 16:4 توسط فاطمه | |

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم.

سالهاست دارم حساب میکنم،

چگونه من بعلاوه تو ...

شد فقط من ؟

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:27 توسط فاطمه | |

دلمان که با هم باشد ...

یعنی :

گور پدر فاصله ها ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 14:51 توسط فاطمه | |

انگار خـــــــدا در صـدایــت « کـدئـیــن » تزریق کرده است ...
با من که حرف میزنی همه دردهایم را تسکین میدهی ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 14:43 توسط فاطمه | |

او ...
ضمیر مفرد غایب نیست ...
او تمام دنیای من است ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 13:34 توسط فاطمه | |

پر ندارم ...
ولی ...
برای آغوشت ...
بال بال میزنم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 12:4 توسط فاطمه | |

نقاش خوبی نبودم

اما

این روزها به لطف تو ...

انتظار را دیدنی میکشم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 11:2 توسط فاطمه | |

خــــــــــدایا !

خواستم بگویم تــنهایم ...

اما ...

نـــــــــــگاه خندانت ، مرا شــرمگین کرد ...

چه کسی بـــــــــــــــهتر از تو ...

ولی عجیب دلتنگم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 10:0 توسط فاطمه | |

هنوز هم وقتی باران میبارد،

تنم را به قطرات باران میسپارم ...

میگویند باران رساناست ...

شاید دستهای مرا هم به دستهای تو برساند ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 9:58 توسط فاطمه | |

راهی جز سقوط ندارد  ...

برگ پاییزی ...

وقتی میداند درخت  ...

عشق برگ تازه ای در سر دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 9:57 توسط فاطمه | |

تمام می شود ...
تمام ناگفته های من ...
فقط چند نقطه چین باقی می ماند ...
تا حرف های سادگی هایم را ...
دوباره تکرار کنی ...

نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 13:26 توسط فاطمه | |

در تــو  ...
هــزار مــزرعــه خشــخاش تــازه اســت ...
آدم بــه چشــم هــای تــو  ...
معــتاد مــی شــود!

نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 13:25 توسط فاطمه | |

از من که گذشت ...

اما ...

به دیگری موقتی بودنت را گوشزد کن ...

تا از همان اول ...

فکری به حال جای خالیت بکند ...

نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 13:25 توسط فاطمه | |

سرزمین وارونه
 
این جا سرزمین جمله های وارونه است جایی که ...
گنج ((جنگ)) شده
درمان : ((نامرد))
قهقه : ((هق هق))

ولی

دزد همان ((دزد)) است،

درد همان ((درد)) است و

گرگ همان ((گرگ)).

آری سرزمین جملات وارونه جایست که ...

من ((نم)) زده است و

یار ((رای )) عوض کرده است.

راه گویی ((هار)) شده،

روز به ((زور)) می گذرد.

چه سرد است این ((درس))

.

.

.

دلم آرامش وارونه می خواهد،

.

.

.

((شمارا))

اللهم عجل لولیک الفرج

 
نوشته شده در پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 23:9 توسط فاطمه | |

فـــرامــوش کـــردن
تـــو
هنـــر میخواهد
و مـــن
بـــی هنـــرترین انســـان عـــالمـــم ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 19:0 توسط فاطمه | |

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری ...

خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می کند ...

و بی تو بودن مرا گریان ...

تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی ...

تو با منی چون در قلب منی.

قلبم را با دنیا عوض نمی کنم ...

چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:16 توسط فاطمه | |

دیگر به همه چیز شکـــ کرده امـــ
می گویند: آب نطلبیده ، مُـــــراد استـــ .
هر چهــــ بالا پایین می کنمــــ ، نمیـــ فهممــــ
اینـــ چشمانمــــ پس کــــــی مراد میگیرند ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:15 توسط فاطمه | |

همه چیز با تو شروع شد  ...

اما هیچ چیز با تو تمام نمی شود  ...

حتی همین دلتنگیهای من !

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:14 توسط فاطمه | |

بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی ؛

تمام نمی شوند ...

همش به آغوششان بدهکار میمانی !

حضورشان گـرم است ؛

سکوتشان خالی میکند دل آدم را  …

آرامش  صدایشان را کم می آوری !

هر دم هر لحظه کم می آوریشان  …

آخ که چقدر کم دارمت ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:13 توسط فاطمه | |

نگاهم بیقرار هجوم قدم های توست ...
و تو با خبری ...
اما …
هرگز از جاده ی دلم گذر نمی کنی …

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:12 توسط فاطمه | |

معجزه‌ها با باد رفته‌اند ...
و چشمانی که چشم مرا گرفت ...
همیشه در حاشیه‌ی آینه جا ماند ...
و پشت پنجره چقدر نیامد ...
آن‌که قرار بود …

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:11 توسط فاطمه | |

ته فنجان قهوه ام،
کف دستم ...
یا پیشانی ام را ببین!
چیزی نمی بینی؟
مثلا خطی ...
حرفی ...
یا چیزی که بتوان تو را،
به من نسبت داد ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:10 توسط فاطمه | |

هنوز مات ایستاده ام ...

و مبهوت چشم دوخته ام...

به انتهای آن جاده که دستت از دستانم رها شد  ...

و انتظار می کشم برگشتنت را  ...

غافل از اینکه تو و آن سایه ی سیاه مدتهاست ...

انتهای آن جاده را بریده اید  ...

و من نیز چه ساده لوحانه ...  

چشم به جاده هنوز تو را انتظار می کشم ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 13:8 توسط فاطمه | |

هیس…!

کمی آرامتر تنها شو …

بی صداتر بشکن …

آهسته تر سراغش را بگیر …

ممکن است بیدار شود …

وجدان نداشته اش ...

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 23:9 توسط فاطمه | |

کــاش در این شهــر

دکتری پیدا مــی شـد

و تــو را برایمــ تجــویز مــی کـرد

تا باورت شــود

حـــال مــــن

فقطـ با تـــو خــوب مــی شـود ...

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 14:36 توسط فاطمه | |

چه چیزی را به رخ میکشی؟

قرارهای عاشقانه ات؟!

دوستی های پنهانی ات؟!

یا حرف های پوچت!

کدام را؟

تو وفادار نبودی ...

اما من پای همه چیز مانده ام ...

بگذریم ...

راستی!

رقیب جدیدت را دیدی؟

بهانه ی یک عمر حسرت خوردنت را پیدا کردم

 .."سیگار"..

 بوسه های مان را ببین و آتش بگیر ...

او برای من و تو برای هر دویمان بسوز ...

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 14:29 توسط فاطمه | |

تسلیم!

شلیک کن!

این گلوله ها هم،

مثل من خسته اند ...

از بس جایی میان

سینه ی کسی نداشته اند ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 13:14 توسط فاطمه | |

خیلـــ ـــی وقــــــت اســــــت  ...

کــــــه بــــــی تابــــــم

دلـــ ـــم تــــــاب میخواهــــــد ...

و یــــــک هُــ ــــلِ محکــــــم  ...

کــــــه دلـــ ـــم هــُـــرّی بــــــریــــــزد پاییــــــن ;

هــــــرچــــــه در خـــ ـــودش تلنبــــــار کــــــرده را ...

نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 11:4 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody