دفتر انشا

زنگ انشایی که شما غایب بودین ...

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم ...

سالهاست ،

دارم حساب میکنم ... 

                                 چگونه من بعلاوه تو ، شد فقط من ؟

نوشته شده در چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 16:18 توسط فاطمه | |

چهار فصل کـــــامل نیست ...

هوای تو ...

هوای دیگریست  ...

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت 2:9 توسط فاطمه | |

صدا بزن مرا ...

مهم نیست به چه نامی ...

فقط میم مالکیت را آخرش بگذار ...

می خواهم باور کنم ... مال توام ...

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 2:5 توسط فاطمه | |

خدایا ...

دلم ، روحم ، جانم ، دست اوست ...

در این آشفته بازار ، زندگی ام نزد اوست ...

تویی و من ...

هوایم را داشته باش ...

نوشته شده در دوشنبه 2 تیر1393ساعت 23:49 توسط فاطمه | |

نـیـاز کـه تـو بـاشـی ...

تـمـام مــن ...

می شـود نـیـازمـنـدیـهـا ...

نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 2:6 توسط فاطمه | |

چشمانم را به نابينايي مي فروشم ...

تا تويي را كه دوست دارم ...

با ديگري نبينم ...

نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت1393ساعت 0:11 توسط فاطمه | |

از آنــ روز كه رفتهـ ايـ :

كارتــ شارژ هــا را سيـگار ميــ خرمــ ....

و بـا خــيابـان هــا حـرفــ ميــ زنـمـــ !

همينــ طـوريــ پـيـشــ بــرود  ...

گــوشيمــ را همـــ بــايـد بـفــروشــمــ ؛ كـفـشــ بـخــرمــ ...

نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 0:9 توسط فاطمه | |

تا یادت میکنم باران میبارد ...

نمی دانستم لمس خیالت هم ...

وضو می خواهد ...

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392ساعت 0:7 توسط فاطمه | |

خدایا ...

از آن بالا مسائل کوچک به نظر میرسند ...

لحظه ای بیا پایین مسائل را رودر رو حل کنیم ...

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1392ساعت 0:6 توسط فاطمه | |

ببین اندام تنهاییم را ...

که در لحظه های خاکستری ...

در انتظار طلوع خورشید است ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 0:4 توسط فاطمه | |

خودم با خودم آشتی می کنم ...

خودم با خودم هی به هم می زنم ...

من اونقدر تنها شدم بعد تو ...

که با سایم اینجا قدم می زنم ...

بدون بهونه بدونه دلیل

نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 0:2 توسط فاطمه | |

چه خوش خيال است ...

فاصله را ميگويم!

به خيالش تو را از من دور كرده ...

نميداند تو جايت امن است،

اينجا ميان دلم ...

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 0:1 توسط فاطمه | |

کاش ...

باز معلمي بود و انشايي ميخواست...

« روزگار خود را چگونه ميگذرانيد »

تا چند خط برايش درد دل کنم ...

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 23:58 توسط فاطمه | |

مــــرا کــجــا صـــدقـــه کــــرده ای ؟!

کــه مـــدام ،

بـــلای بــی تـــو بـــودن بـــه ســـرم مـــی آیـــد ...

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 23:57 توسط فاطمه | |

چه کسی برای عــشــقـبــازیــمــان

شــعــر اتــل مــتــل خــوانــد

کــه تــو ، پــا ور چــیـــدی ؟!

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1392ساعت 23:55 توسط فاطمه | |

بی حس شده ام از درد !

از بغض !

فقط گاهی ...

خط اشکی ...

میسوزاند صورتم را ...

نوشته شده در جمعه 7 تیر1392ساعت 23:53 توسط فاطمه | |

مارا از همان کودکی به جدایی ها عادت دادند ...

همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند: خوب ها / بدها !

نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 23:46 توسط فاطمه | |

و چه خوب است ...
گاه گاهی دروغ بگویی به دلت ...
و نگذاری که بداند ...
بی نهایت تنهاست ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1392ساعت 16:21 توسط فاطمه | |

همیشه حرارت لازم نیست ...

گاهی از سردی کسی میشود،

 آتش گرفت ...

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 21:13 توسط فاطمه | |

این روزهـا . ..

همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده انـد ...

همه ادعا دارن که بـدی را به چشم دیده انـد . ..

همه ادعا دارن که تنــهایی را کشیده انـد . ..

پـس کیـست کـه ایـن دنیـا را به گنــــد کشیده است ...

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت 9:54 توسط فاطمه | |

دلتنگی پیچیده نیست ...

یک دل،

یک آسمان،

یک بغض،

و آرزوهای ترک خورده ...

به همین سادگی ...

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 16:55 توسط فاطمه | |

در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دلداده ها از هم جدا

وای بر این حکم و قانون زشت

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 20:14 توسط فاطمه | |

گفتی:

شاید برگشتم ...

هنوز زنده ام!

به امید همان شاید ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 18:5 توسط فاطمه | |

های و هوی هایم را در خنده ام

و خنده ام را در اشکهایم

و اشکهایم را در ریزش باران نبودنت

دفن میکنم

تا شاید روزی درختی شود بنام من و تو ...

نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 18:2 توسط فاطمه | |

بـه شـــوق دیــــدارت …
چه آب و جـارویــی
راه انـــداخــتــه انـــد !
چشـم هـا و مـژه هـایـم …

نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1391ساعت 12:1 توسط فاطمه | |

اینجا هــــــــــــــر آرزویی که می کنم ...

مـــــــــــــــــــــــیمــــــــــیرد ...

حــــــــــــــــــــــیرانــم ...

آرزویت کنم یا نــه ...

نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت 18:17 توسط فاطمه | |

دلم تنگ است برای کسی که اين را نمی داند ...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم ...
و می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد از من ...
پس بگذار نداند كه بی او تنهایم، دور می مانم که نزدیک بماند ...

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 14:18 توسط فاطمه | |

این شب ها ...
چشم های من خسته است ...
گاهی اشک ، گاهی انتظار ...
این سهم چشم های من است ...
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 18:18 توسط فاطمه | |

در حضور واژه های بی نفس ...
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن ...
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی ...

نوشته شده در جمعه 22 دی1391ساعت 14:47 توسط فاطمه | |

خدایا ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ...
ﺣﺮﻓﻬﺎیم ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺷﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ!
ﺍما ﺗﻮ ﺑﻪﺣﺴﺎﺏ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺑﮕﺬﺍﺭ!

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 21:12 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody