دفتر انشا

زنگ انشایی که شما غایب بودین ...

لطفا یه سری هم به انشاهام که توی آرشیومه هم بزنین

« آبان 89 تا اسفند 89 »

خوش حال میشم نظرتونو راجع بهشون بگین

و خواهشا ستون درباره ی وب رو مطالعه کنید حتما.

جمله ی آخر :

از اونجایی که وای فای ما محدوده و الان دیگه آخراشه

هر لحظه ممکنه که قطع بشه

و دیگه اینکه چون معلوم نیس دوباره کی اینترنت بگیریم

همین حالا باهاتون خداحافظی می کنم

از همتون که توی این مدت به وبم اومدین

و با نظراتتون منو خوشحال و دلگرم کردین

از صمیم قلب ممنونم

به امید دیدار دوباره

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 23:58 توسط فاطمه |

 

خدمت مقدس سربازی

 

« کلیک »

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 16:3 توسط فاطمه | |

این روزا داداشم رفته دانشگاه و دیگه خونمون نیس

دلم براش یه ذره شده

چرا بر نمی گردی آخه ؟

اینم داداشی جون خود خودم

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان1393ساعت 12:10 توسط فاطمه | |

 

یه راهنمایی کوچولوی موچولو

واسه کسایی که می خوان بدونن

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 20:25 توسط فاطمه | |

 

دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود.

عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغلش میگیرد.

شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند،

از گوشه ی چشم دخترک را می پاید ...

دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود و

از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد،

و به لب های سفید شده اش زل میزند.

قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد ...

شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجز خوانی اش قطع میشود.

دخترک می گوید: « بخور برای تو آوردم » و بر میگردد روبروی شمر می ایستد،

مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد و 

توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد ...

                                       

                                               کپی شده از وبلاگ حسینیه « سرباز گمنام »

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 17:37 توسط فاطمه | |

حرف های نگفته ام،
دیگر در سه نقطه نمیگنجد؛
پاورقی میخواهد ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان1393ساعت 11:57 توسط فاطمه | |

شکستن دل

به شکستن استخوان دنده می ماند ...

از بیرون همه چیز رو به راه است،

اما هر نفس، درد است

که می کشی ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 20:48 توسط فاطمه | |

خودم قبول دارم کهنه شده ام

آن قدر کهنه که می شود،

روی گرد و خاک تنم

یادگاری نوشت

بنویس و برو ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 20:47 توسط فاطمه | |

تـــــو مـــــرا نـادیــــده بـگـیــــر . . .
و مــــــــن
بـدنـــم روز بـــه روز کـبـــــودتـر مـی شــــود . . .
از بــــــس . . .
خــــودم را مـی زنـــــم ،
بـــــه نـفـهـمـــی ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 9:38 توسط فاطمه | |

آمدی ... چشمم روشن شد

رفتی .. چشمم تر

کجای دنیا

کلمه ی متضاد روشن ...

تر است ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 2:25 توسط فاطمه | |

آواز عاشقانه ی ما ... در گلو شکست ...

حق با سکوت بود ... صدا در گلو شکست ...

آن روز های خوب که دیدیم ... خواب بود ...

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 2:25 توسط فاطمه | |

اينجــا صـداي پـا زيــاد مي شنــوم ...

امــا هيچکــدام تــو نيستــي  ...

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ايـن فکــر ...

که شايــد ؛ پابرهنه بيايي ...

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان1393ساعت 2:24 توسط فاطمه | |

خدایا ...

من اینجا دلم سخت،

معجزه می خواهد.

و تو انگار

معجزه هایت را گذاشته ای،

برای روز مبادا ...

نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393ساعت 18:42 توسط فاطمه | |

کم طاقتی ...

عادت آن روزهایت بود.

این روزها ...

برای گرفتن خبری از من،

عجب صبور شده ای ...

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 20:37 توسط فاطمه | |

بی قرارم مثل وقتی که

مادری با یک شماره،

می رود تا باجه ها اما سوادش را ندارد ...

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 18:56 توسط فاطمه | |

آدم ها همیشه نیازی به نصیحت ندارند ...

گاهی تنها چیزی که به آن محتاجند،

دستی است که بگیرد ...

گوشی است که بشنود ...

و قلبی است که آن ها را درک کند ...

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 18:55 توسط فاطمه | |

نمیدانم کدام را راضی کنم:

دلی که

              میخواهد عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق باشد،

                                 

                                  یا

 

عقلی که

               میخواهد عاقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل باشد؟

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 23:56 توسط فاطمه | |

ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:

                                                               ﺩﻭستت ﺩﺍﺭﻡ ...

ﺑﮕﻮﯾﯿد:

            ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎی ﺷﻠﻮﻍ

                                        ﺳﻨﺠﺎﻗﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﺘﺎﻥ!

 

ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:

                ﮔﺎﻫﯽ، ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻫﺎﺳﺖ ...

 

ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ...

                  ﺣﺘﯽ ...

                             ﺍﮔﺮ ﻧﺸﻨﻮﻧﺪ ...

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 23:49 توسط فاطمه | |

آخه این انصافه؟!

حالا که پر از حرفیم،

دیگه زنگ انشا نداریم ...

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 22:49 توسط فاطمه | |

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣـﺮﮔـﻢ ...

ﻗـﻠــﺒـﻢ ﺭﺍ ﺟــﺪﺍ ﺍﺯ ﻣـﻦ ﺧـــﺎﮎ ﮐﻨﯿﺪ.

ﻣﻦ ﻭ ﺩﻟـــﻢ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ،

ﺁﺑـﻤـﺎﻥ توﯼ ﯾﮏ ﺟـﻮﯼ ﻧﺮﻓﺖ ...

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 16:23 توسط فاطمه | |

دلم درد می کند ...

انگار خام بودند،

خیال هایی که به خوردم داده بودی ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 16:4 توسط فاطمه | |

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم.

سالهاست دارم حساب میکنم،

چگونه من بعلاوه تو ...

شد فقط من ؟

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:27 توسط فاطمه | |

دلمان که با هم باشد ...

یعنی :

گور پدر فاصله ها ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 14:51 توسط فاطمه | |

انگار خـــــــدا در صـدایــت « کـدئـیــن » تزریق کرده است ...
با من که حرف میزنی همه دردهایم را تسکین میدهی ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 14:43 توسط فاطمه | |

او ...
ضمیر مفرد غایب نیست ...
او تمام دنیای من است ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 13:34 توسط فاطمه | |

پر ندارم ...
ولی ...
برای آغوشت ...
بال بال میزنم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 12:4 توسط فاطمه | |

نقاش خوبی نبودم

اما

این روزها به لطف تو ...

انتظار را دیدنی میکشم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 11:2 توسط فاطمه | |

خــــــــــدایا !

خواستم بگویم تــنهایم ...

اما ...

نـــــــــــگاه خندانت ، مرا شــرمگین کرد ...

چه کسی بـــــــــــــــهتر از تو ...

ولی عجیب دلتنگم ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 10:0 توسط فاطمه | |

هنوز هم وقتی باران میبارد،

تنم را به قطرات باران میسپارم ...

میگویند باران رساناست ...

شاید دستهای مرا هم به دستهای تو برساند ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 9:58 توسط فاطمه | |

راهی جز سقوط ندارد  ...

برگ پاییزی ...

وقتی میداند درخت  ...

عشق برگ تازه ای در سر دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 9:57 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody