X
تبلیغات
دفتر انشا

دفتر انشا

زنگ انشایی که شما غایب بودین ...

و چه خوب است ...
گاه گاهی دروغ بگویی به دلت ...
و نگذاری که بداند ...
بی نهایت تنهاست ...

نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1392ساعت 16:21 توسط فاطمه | |

همیشه حرارت لازم نیست ...

گاهی از سردی کسی میشود،

 آتش گرفت ...

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 21:13 توسط فاطمه | |

این روزهـا . ..

همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده انـد ...

همه ادعا دارن که بـدی را به چشم دیده انـد . ..

همه ادعا دارن که تنــهایی را کشیده انـد . ..

پـس کیـست کـه ایـن دنیـا را به گنــــد کشیده است ...

نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت 9:54 توسط فاطمه | |

دلتنگی پیچیده نیست ...

یک دل،

یک آسمان،

یک بغض،

و آرزوهای ترک خورده ...

به همین سادگی ...

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 16:55 توسط فاطمه | |

در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دلداده ها از هم جدا

وای بر این حکم و قانون زشت

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 20:14 توسط فاطمه | |

گفتی:

شاید برگشتم ...

هنوز زنده ام!

به امید همان شاید ...

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 18:5 توسط فاطمه | |

های و هوی هایم را در خنده ام

و خنده ام را در اشکهایم

و اشکهایم را در ریزش باران نبودنت

دفن میکنم

تا شاید روزی درختی شود بنام من و تو ...

نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 18:2 توسط فاطمه | |

بـه شـــوق دیــــدارت …
چه آب و جـارویــی
راه انـــداخــتــه انـــد !
چشـم هـا و مـژه هـایـم …

نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1391ساعت 12:1 توسط فاطمه | |

اینجا هــــــــــــــر آرزویی که می کنم ...

مـــــــــــــــــــــــیمــــــــــیرد ...

حــــــــــــــــــــــیرانــم ...

آرزویت کنم یا نــه ...

نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت 18:17 توسط فاطمه | |

دلم تنگ است برای کسی که اين را نمی داند ...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم ...
و می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد از من ...
پس بگذار نداند كه بی او تنهایم، دور می مانم که نزدیک بماند ...

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 14:18 توسط فاطمه | |

این شب ها ...
چشم های من خسته است ...
گاهی اشک ، گاهی انتظار ...
این سهم چشم های من است ...
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 18:18 توسط فاطمه | |

در حضور واژه های بی نفس ...
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن ...
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی ...

نوشته شده در جمعه 22 دی1391ساعت 14:47 توسط فاطمه | |

خدایا ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ...
ﺣﺮﻓﻬﺎیم ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺷﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ!
ﺍما ﺗﻮ ﺑﻪﺣﺴﺎﺏ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺑﮕﺬﺍﺭ!

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 21:12 توسط فاطمه | |

تو نیستی که ببینی ...
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست ...
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ...
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ...
هنوز پنجره باز است …

نوشته شده در دوشنبه 18 دی1391ساعت 11:41 توسط فاطمه | |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد.
نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 13:42 توسط فاطمه | |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 10:17 توسط فاطمه | |

گاه با خود می اندیشم :
خبر مرگ مرا چه کسي مي دهدش سهل به تو ...؟
آن زمان کا خبرش را می شنوی از آن كس، کاشکی می دیدم روي تو و احوال تو را ...
شانه بالا زدنت را بی قید ... !!!
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ... !!!
و به سر مي گوئي که عجب ... !!! آخر مُرد ... ؟!!
افسوس، کاشکی می دیدم ... !!!
من به خود می گویم :
چه کسی باور کرد : " جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد " ... !!
من چقدر تنهايم ... !!!

نوشته شده در شنبه 1 مهر1391ساعت 19:22 توسط فاطمه | |

خـدایـا یـادتـه ... ؟!
دسـتـشـو گـرفـتـم آوردم پـیـشـت ...
گـفـتـم : مـن فـقـط ایـنـو مـیـخـوام ...
گـفـتـی : ایـن کـمـه ! بـهـتـر از ایـنـو بـرات گـذاشـتـم کـنـار ...
پـامـو کـوبـیـدم زمـیـن و گـفـتـم : هـمـیـنـو مـیـخـوام ...
گـفـتـی : آخـه نـمـیـشـه ! قـول ایـنـو بـه یـکـی دیـگـه دادم …

نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت 17:10 توسط فاطمه | |

هرچه ميروم ، نميرسم !
گاهي با خود فکر ميکنم نکند من باشم
کلاغ آخر قصه ها ...

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1391ساعت 19:32 توسط فاطمه | |

من به مردی وفا نمودم ... 

و او پشت پا زد به عشق و امیدم.

هر چه دادم به او حلالش باد ...

غیر از آن دل که مفت بخشیدم.

نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1391ساعت 13:55 توسط فاطمه | |

دلتنگم از نزدیک های دور
این هست های نیست
این روزهایی که امیدی نیست
تنها به یک جمله است دلخوش خلق
باید زیست باید زیست
نوشته شده در شنبه 3 تیر1391ساعت 12:54 توسط فاطمه | |

حالم را پرسیدند ...

گفتم رو به راهم !!! ...

اما افسوس ...

که هیچ کس نفهمید رو به کدام راهم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 2:28 توسط فاطمه | |

خدایا
قسمت من از حکمت تو
این همه طاقت چرا
نکند او هرگز نخواهد امد؟

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 12:58 توسط فاطمه | |

زن که بـاشـی . . .

عـاشـق شـوی “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـت مـیکـنـنـد !

راسـت مـی گـویـنـد . . .

چـشـمـانـم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایی کـه . . .

“تـو” . . .

مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودی . . . 

نوشته شده در شنبه 27 خرداد1391ساعت 13:15 توسط فاطمه | |

بزرگ شده‌ام...
حالا دست‌هايم به آينه مي‌‌رسد.
هر قدر مي‌خواهم نوشته‌هاي رفتن را پاك كنم،
دلم اجازه نمي‌دهد.
مي‌دانم يك شب بالاخره در آينه ظاهر مي‌شوي و با زمزمه‌هايت
ماه را از پشت ابرها بيرون مي‌كشي.
حالا من ديگر انسان بزرگي هستم
همچنين "خطاط" بزرگي ...
اين را "ديوارها" مي‌گويند.

نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 15:24 توسط فاطمه | |

میگن قسمت نیست ، حکمته ...!
خدایا !
من معنی قسمت و حکمت رو نمی دونم !!!
اما تو معنی طاقت رو می دونی !!!
مگه نه ... ؟!!!

نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 10:8 توسط فاطمه | |

چــه کسی میگوید : دوری ســـردی می آورد ... ؟!

وقتـــی که هنوز با یـــادت ؛

بنــد بنــد وجـــودم گـرم می شود ... !

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1391ساعت 12:6 توسط فاطمه | |

تو سنگی!
و من یک تکه شیشه!
"سنگ بودن تو" شاید که شوخی باشد
"ولی شکستن من"
جدی است!

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 15:27 توسط فاطمه | |

مهربانا!

میدانیم که تا تو راهی نیست.

میدانیم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرمان سایه دارد.

میدانیم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهمان است.

میدانیم که تو، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام ما هستی.

اما نمیدانیم  

چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشویم؟ 

دلمان را به دست آب می سپاریم و سبزی روحمان را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.

کمک مان کن!

ما این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهیم. ما تو را میخواهیم                                            

فقط تو را... ای مهربانترین مهربانان!

نوشته شده در جمعه 12 خرداد1391ساعت 17:48 توسط فاطمه | |

میترسم از به زبان آوردن واژه های دلتنگی که چقدر دلتنگت شده ام در این روزها ...

تمام ذهنم درگیر تو و دلتنگی هایم میشود ...

از تنهاییم میترسم که این روزها تمام وجودم را پر کرده ...

و از نگاه کردنت به من که هر بار حس عجیبی را در وجودم بیدار میکند ...

و از واژه هایی که باید نوشت تا ارام شد ...

در بین این همه الودگی صدا من هنوز تنهایم ای خدا ...

تک ستاره ام میشوی در این شب های تاریک ؟!!
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 14:10 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody