...

😏🙁

هنوز زنده ایم . . .

آن چه می رود

نه تو هستی و نه من

فرصت هایی هستند که هیچ وقت تکرار نمی شوند

حرف های خودمونی با خدا

 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود. راستش اولش حس خوبی نداشتم، دلم می‌گرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ 
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید. دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم: آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنهاترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام، واسم نشونه می‌فرستادی که: من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی. هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم. حذفم نکردی، من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی.
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی؛ هر وقت ندونسته از بيراه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی. اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی.                     ازت متشكرم خدای خوب من

نام نیک

خوش به حال اون دسته از آدم هایی که حرفی برای گفتن و زدن داشتند و دارند.

خوش به حال اون دسته از آدمایی که با وجود اینکه سالیان دراز از مرگشون میگذره همچنان یاد و خاطره شون توی دلها زنده است و اسمشون بر سر زبون آدما جاریه. واقعا خوش به حالشون!

خیلی از آدم ها هستند با اینکه هیچ اثری از جسمشون توی دنیا باقی نمونده ولی روزی نیست که توی دنیا یادی ازشون نشه. شخصیت های بزرگی چون انیشتین٬ ارسطو٬ دالتون٬ پاسکال٬ پیامبران و...

روزی نیست که توی کلاسها٬ توی افکار و توی دل ها ازشون یاد نشه.

ولی بر عکس خیلی از آدم ها هستند که جسمشون توی دنیا هست ولی هیچ اثر و یادی ازشون توی دنیا نیست. خودمو میگم کاری به بقیه ندارم! حالا فکرشو بکنید وقتی بمیرم دیگه چی میشه طوری فراموش میشم که انگار نه انگار یه زمانی روی زمین وجود داشتم و اصلا پا به عرصه ی وجود گذاشتم.

این واقعیتی که نمیشه انکارش کرد. چند ماه اول یه چند دقیقه ای رو بهم فکر می کنند٬ حالا بگو چی شده که به یادم افتادن؟ مثلا به یه حرف نامربوطی٬ عملکرد زشتی٬ خاطره بدی برخورد کردن که به یادم افتادن. (آخه مگه من چیز دیگه ای غیر از اینا هم داشتم که از خودم بجا بذارم)

کاش من هم حرفی برا گفتن و زدن داشتم ولی افسوس و صد افسوس که نه حرفی برای گفتن دارم٬نه چیزی واسه اختراع کردن٬ نه شعری واسه سرودن و نه پولی برای خرج کردن.

ولی خودمونیم! بازم جای شکرش باقیه. اینکه هیچ یادی ازم نشه بهتر از اینه که از بدنامی مثل هیتلر٬ فرعون٬معاویه٬ صدام و... شهرتم جهانی بشه. در این صورت ترجیح میدم که سنگ قبری هم ازم باقی نمونه.

پس بیاین تا دیر نشده یه قولی به خودمون بدیم؛ اینکه در هر مکان و هر زمان و در حال انجام هر کاری که هستیم سعی کنیم بهترین باشیم٬ سعی کنیم یادمون نره که هممون زیر ذره بین خدا هستیم و باید تمام تلاشمنو کنیم تا توی امتحان الهی پاس شیم.

زبان امیدواری

هیچ وقت امید را از کسی نگیرید؛ شاید تنها سرمایه ی او باشد .
اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره میشوی ...
بدان که هنوز امیدواری!
اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش میچشاند، اگر با پیام غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی، اگر به طلوع و غروب خورشید بنگری و بخندی، اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد میشوی، اگر زیبایی رنگهای گل کوچکی را درک کنی، اگر آرامش بعد از طوفان دریا را دیده باشی، اگر با سختی ها روبرو میشوی و میجنگی ، اگر لبخند کودکی ، قلبت را شاد میکند ، اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی، اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی، اگر خوبیهای دیگران را میبینی، اگر به فکر آرامش هستی، اگر به بهار فکر می کنی...
بدان که هنوز امیدواری!
و بالاخره اگر کلمه امید هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن می اندیشی پس بدان: هنوز امیدواری و وجودت پر از زیبایی است و هرجا که بروی با خود نور و برکت میبری ...

هنوز زنده ایم ...

آنچه ميخواهيم نيستيم، آنچه هستيم نميخواهيم، آنچه دوست داريم نداريم، آنچه داريم دوست نداريم،اما عجيب است كه هنوز زنده ايم واميدوار به اينكه روزى، جايى، دركنار كسى، بالاخره خوشبخت خواهيم شد.

 

سیکل

این روزها که تازه تازه داریم تمام می کنیم امتحاناتی را که سوهان بود، سوهان روح بودن را، احساس می کنم احساسی خوب را که شاید هیچ گاه تجربه نشده بود که این یک تجربه ی خاص است و من نیز خاص.

سیکل، سیکلی گرفته ام که نیست هیچ و من چون هیچم و هیچ با هیچ است پس مهم است.

تا این جا که به خیر گذشته و باید دید که آخر چه می شود.

خدایا عاقبتمان را با این ها و آن ها به خیر گردان

الهی آمین

...

پست های( انشای بهار- زمستان- ما حیوانات را خیلی دوست داریم!!! - موزو انشا: عزدواج -میکروفون، بلند گو و تریبون - خارجی ها ... - سالی که گذشت ...) از سایتهای دیگر گرفته شده و دست نوشته من نیست.

 

 

موزو انشا : عزدواج

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من

 

زمستان

زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم.                                                                                        این بود انشای من.

خارجی ها ...

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه ‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است،  بازو دارد این هوا. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیوی پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.                                       این بود انشای من

انشای بهار                                        

بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند.

 و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ...

 

ما حيوانات را خيلي دوست داريم!!!

ما حيوانات را خيلي‌ دوست داريم، بابايمان هم همينطور. ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي‌زنيم، بابايمان هم همينطور.بابايمان هميشه وقتي‌ با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد مي‌کند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ تولهسگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کرهخر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پيشا وقتي‌ ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا يک تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت که به خر بگي‌ زن دايي, بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي‌ آقاهه از بابايمان خيلي‌ گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما تلوزيون را هم که خيلي‌ حيوان نشان ميدهد دوست ميداريم، البته علي‌ آقا شوهر خالهمان ميگويد که تلوزيون فقط شده راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون ميداد. ما فکر مي‌کنيم که منظور علي‌ آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش گربهنره داشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ ميگفت.

فاميلهاي ما هم خيلي‌ حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي‌ مرغها، شوهر خالهمان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي‌ بازي کرديم ولي‌ بعدش شوهر خالهمان همان وسط سرشان را بريد! ما اولش خيلي‌ ترسيديم ولي‌ بابايمان گفت چند تا عروسي‌ برويم عادت مي‌کنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خالهمان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد.ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقا که هي‌ ميگفتند الله اکبر سر يک آقا رو که نميگفت الله اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي‌ دردش اومد. و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله اکبر که يک وقت کسي‌ سر ما را نبرد.

ما نتيجه ميگيريم که خيلي‌ خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و آنها را در تلوزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامد بوديم چه غلطي بايد ميکرديم.

میکروفون، بلند گو و تریبون

ناهار ابگوشت داریم مامانی با گوشت کوب در حال کوبیدن نخود ولوبیا است موضوع انشا رو به مامانی می گویم ماما نی گوشكوب را نشانم می دهد و می گوید: كاربرد تریبون به مانند گوشكوب است با هر دو می توان له كرد، با گوشكوب نخود و لوبیا را و با میكروفون و تریبون شخصیت و حیثیت افراد را.

بابابزرگ یك قاشق آبگوشت وارد دهانش می كند و می گوید: عروس! باز این غذات بی نمكه! البته تقصیر شما نیست، نمك های این دور زمونه دیگه شور نیست، نمك هم نمك های قدیم!، حتی طنزنویس ها هم دیگه به بانمكی سابق نیستند، راستش آن زمان ما میكروفون و بلندگو و این جور چیزا نبود، آدمها سوسول نبودند، اگه با كسی كاری داشتند نیازی نبود از بلندگو استفاده كنند، صداشون رو می انداختن ته گلوشون و عربده می زدند همه هم صداشون رو می شنیدن، من خودم جوونی هام یه بار بالای برج میلاد بودم و تشنه ام شد، از اون بالا اصغر آقا رو صدا زدم تا برام یه ایستك لیمو بیاره، اونهم از خیلی سریع یه مینیاتور دربست گرفت و اومد دم در برج میلاد و ایستك رو بهم رسوند!
همه دور سفره چشماشون داشت از حدقه در می اومد، البته نه به خاطر اینكه بابابزرگ داشت خالی می بست بلكه به خاطر اینكه بابابزرگ تونست ركورد گفتن چهار دروغ در یك جمله اش رو بشكونه!
بابایی هم گفت: اصولا تریبون ها انواع مختلفی دارند، و درجه ی آزادی افراد در بیان حرفهایشان در آنها متفاوت است، در حال حاضر چنین تریبون هایی وجود دارد: تریبون آزاد، تریبون شبه آزاد، تریبون مثلا آزاد و تریبون منطقه آزاد! ؛ البته یه جورایی تریبون تست جنبه ی افراد هم هست، بعضی ها بی جنبه هستند، وقتی یه تریبون به دستشون می افته یه حرفایی رو می زنند كه خودشون هم معنی شون رو نمی دونن، پسرم تو هم مواظب باش وقتی میری انشات رو بخونی توش حرفی نزنی كه خانم معلمتون ناراحت بشه!
پیش داداشی می روم و از او در مورد میكروفون و بلندگو می پرسم، داداشی می گوید: برای اینكه بفهمی بلندگو چقدر مهم است یه لحظه تصور كن كه اصلا بلندگو اختراع نشده است، چه اتفاقی می افتد؟!
كمی فكر می كنم و میگویم: خب در آْن صورت سر ظهر می توانستیم راحت بخوابیم! ، داداشی می پرسد: چه ربطی داره؟!، من جواب می دهم: اگر بلندگو وجود نداشت سر ظهر میوه فروش ها با آن وانت هایشان مدام توی خیابون راه نمی افتادند و با صدای بلندگویشان مردم را سرظهر از خواب بیدار نمی كردند، و یا اینكه پسر همسایه مان دیگر نمی توانست با صدای بلند ضبطش ما را آزار دهد.
داداشی كمی فكر كرد و گفت: البته اگر میكروفون اختراع نمی شد دیگر چیزی نبود كه خواننده ها دستشان بگیرند و آواز بخوانند، و چون بلندگو هم نبود نمی توانستند كنسرت برگذار كنند كه این خیلی بد است چون باعث می شد دیگر ساسی مانكنی هم وجود نداشته باشد!!
پیش خواهر می روم و از او در مورد تریبون و بلندگو و میكروفون می پرسم، خواهر می گوید: هر سه اینها چیزهای خوبی هستند چون باعث اطلاع رسانی می شوند، اما حیف كه بشریت از این عنصرها به نحو احسنت استفاده نمی كند و نمی داند این وسایل كاربردهای خوب دیگری هم می توانند داشته باشند.
به خواهر می گویم: مثلا این وسایل چه كاربرد دیگری می توانند داشته باشند؟! خواهر آهی می كشد و می گوید: ای كاش فرهنگ سازی صورت می گرفت و یك عدد بلندگو بالای پشت بام می گذاشتیم و من از طریق آن بلندگو به تمام مردم شهر اعلام می كردم من قصد ادامه ی تحصیل ندارم!!!

سالی که گذشت ...

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلییك چـــرخ رفـت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا کار كـنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی دركارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست میداشت و من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزخانه می گذاشت. درسال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محکم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است وهی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهـد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عیددیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن هارا از من گرفت و آنتن مـاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد ومن نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند وبشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس وماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون كه یهو یه تریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگی خندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم.                                                                                                           این بود انشای من

 

 

آی آدم ها...

آی آدم ها...

روزي نيما گفت آي آدم ها...

 كسي صدايش را نشنيد

شايد چون گفت كه آي آدم ها ...

عده اي گفتند مي گويد آي آدم ها ...

پس منظورش ما نيستيم چون مي گويد آي آدم ها ...

عده اي ديگر گفتند مي گويد آي ادم ها، ما كه آدم نيستيم

 و كساني گفتند ما را صدا مي زند كه مي گويد آي آدم ها...

 اما ما نيز از خود كار بسيار داريم

بعضي ها گفتند نيما گفت آي ادم ها ...

گفتند گفت فعل گذشته است و او قبلاً ما را طلب كرده.

كسي گفت چه مي خواهي نيما كه مي گويي آي آدم ها...؟

نيما گفت كار براي انجام زياد است

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان

گفت من تنهايم، چه كنم؟

كسي شنيد آي آدم ها...

جلو آمد و گفت:

هنوز هم مي گويي آي ادم ها...؟

نيما گفت آي آدم، آدم ها...

شخص گفت تنهايم.

با هم ما مي شويم

نيما گفت:

ديگر نيازي نيست

يك نفر در آب جان سپرد.

آي ...

                                                                                          برگرفته از وبلاگ داداشیم

همه پرسی جنگلی

توي جنگل بلوايي به پا بود. بالاخره تموم شد. بعضي ها خوشحال بودند و بعضي ها ناراحت اما همه چي تموم شده بود. ديگه شير پير مرده و همه به فكر آينده و زندگي فرداها بودند كه چه اتفاقي قراراست بيفتد.

درجنگ قدرت چه اتفاقي خواهد افتاد؟ هركسي براي قدرت دندان تيز كرده بود، حتي اون سوسك كوچولوي ريزه ميزه. اونايي كه زورشون نمي رسيد مثل آهو، گوسفند، بز، ميمون و زرافه مي گفتند بايد همه پرسي بشه، انتخابات بشه، راي بديم. از اون طرف هم گاوميش و بچه شيره كه ادعاي قدرت مي كردن، مي گفتن ما چون زورمون زياده پس سلطان جنگل بايد بشيم. مورچه خوار و پرستو و سنجاب ها هم مي گفتن ما كه واسمون فرقي نمي كنه، هركي هرچي بشه. ما قشر ضعيفيم و حقمون هميشه پايماله. به هر حال غوغايي بود.

يكي از اون ميون خيلي باهوش بود، با خودش گفت: الان بهترين فرصته براي خودي نشون دادن. گفت: ميرم گاو و بچه شير و با هم دعوا ميندازم، اونا همديگرو از بين ببرن و اونايي هم كه ميگن بايد راي بديم و انتخاب آزاد باشه رو يه جور سرشون كلاه ميذارمو با وعده و وعيد هاي دروغين به مسند قدرت ميشينم.

پس شد، آنچه شد. اختلافه شير و گاو بالا گرفت. همديگه رو بدجوري زخمي كردن، به طوري كه ديگه نمي تونستن روي پاهاشون بايستن. بين حيوونايي كه قصد همه پرسي داشتن، هم چندتايي كانديد شدن.

روباه با نقشه ي قبلي هم كانديد شد. به همه وعده هاي سرخرمن داد، گفت: من به همه ي شما غذاي زمستاني ميدهم، ديگر نگران زمستان نباشيد. ما با كمك همديگر مي توانيم عدالت و مهرورزي را گسترش دهيم. ديگر كسي آقا و سرور كسي نيست. به هر حال همه تو تب و تاب انتخابات بودن.

موعد انتخابات شد، هر كس براي خود نظري داشت، فارغ از هرگونه زور و اجبار.

مثل اين كه روباه دلش قرص بود. با خودش زمزمه مي كرد: من سلطان بي شك اين جنگلم. حتي اگر كسي به من راي ندهد، باز هم من برنده ام، چون تقلبي در راه است.

راي ريزي به پايان رسيد، راي ها شمرده شد.

روباه: راي اول             شغال: راي دوم            كانگرو: راي سوم

همه متعجب بودن، چه طور مي شود روباه سلطان شده باشد؟ اما كسي ديگر نتوانست اعتراضي، حرفي و يا ...

و عقابي كه در اوج آسمان ها به نظاره نشسته ...

علی (ع)

                      عید سعید غدیر مبارک باد.

همیشه در میان جوامع و روزگاران حرف های پاک و حقیقت خریداری نداشته، این گونه بوده و این گونه باقی می ماند. وقتی که به حقیقت موضوع می پردازیم، راست گویان مظلومانی بوده اند که حرفشان خریداری نداشته اما اوج و قربتی نزد خدای خود داشتند. درست است که معمولاً فروشی نداشته اند اما کالایی گران بها در دکانشان باقی می ماند و این خود مایه ی مباهات است. اقل از کم آدرسشان شهره به داشتن کالای والایی بود. نداشتن قدرت خرید عوام از ارزش هایشان کم نمی کرد. تا باد چنین بادا

وقتی که تمام وجودیت خود را در راه آن چه که دیگران صد درصد ان هستند، می گذاشتی و می گذشتی از آن چه که حق توست و چه گذشت هایی که نکردند در حقت، چگونه توان تحمل کردن، که این خارج از حد بشر است. چه زیبا گفت آن که:

نه خدا توانمش خواند                نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم                   شه ملک لافتی را

نمی دانم آن گونه که شایسته است، توانسته ام بندگیه خدایی را کنم که علی با آن عظمتش خود را هیچ می دانست در بندگی اش. کاش می توانستم اندکی، اقلاً اندکی شبیه تان می بودم، شاید از محالات باشد.

آن گاه که سر در دهانه ی چاه می کردید و غم دل می گفتید، باید تاسف خود از آدم هایی که دوپایند ولی در عمل به چهارپا می مانند.

خوانده ام در جایی که گفته بودید چاپلوسان ثنا گو را از خود دور بدار، عرض من چاپلوسی نیست؛ زیرا که بزرگان را صفاتی است بزرگ.

غدیر خم، شاید بتوان آن را یکی از بزرگ ترین پیمان شکنی های تاریخ دانست. پیمانی که شکست، چشمانی که بسته شد و باطن هایی که دیده شد. به راستی علی بودی که علی وار تحمل کردی.

یا علی، منت نه به ما و شفیع ما باش در دنیا که روسیاهیم از کارنامه ی مان و روسیاه تریم که نام شیعه ی تو را یدک می کشیم و بویی از زندگی خدایی تو نبرده ایم، یا علی یتیمان مان بسیارند و بی توجهی به آن ها هم بسیار، چگونه توانم سر بلند کنم؟

فکر می کردم که در آ زمان کسی حرفت را که خودشناسی و خداشناسی بود، درک نمی کرد ولی حال که به روزگار خودم فکر می کنم، می بینم که هیچ تفاوتی نیست میان مان. درک معبود و بندگی اش زمانیست که چشم از دنیا پوشیده و برای غیر خلق خدا زیستن نه این که الان ما هستیم.

الهی، به حق حق دارانت و بزرگان و خالصان درگاهت ما را به آن چه که خوب است، یاری و راهنمایی نما.    

 

وداع زمستاني                                                      

وقتي كه آمد، نفهميدم چطور آمد و حال كه دارد ميرود، نيز نمي دانم. مي دانم كه نمي دانم، اين جود دانستن ها نيز ندانستنيست. به هر حال بايد قبول كرد، هر آمدني رفتني هم دارد. وقتي كه آمد برايم بلند ترين شب سال بود عيد بود، شور بود و زندگي، البته براي من كه زمستانيم يا براي ما.

قبل از آمدنش چشم انتظارش بودم. انتظار سخت است ولي از پس كارهاي بزرگ آدم هاي بزرگ اند كه برمي آيند. هر لحظه اش يك روز وهر روزش يك سال گذشت. هروز كه

مي گذشت، هوا سردتر مي شد و من خوشحال تر. مي آمد كه همه را يك رنگ كند، با

دو رنگي ها متضاد است. دوست ندارد دورنگي، نيريگي و فريب را.

قديما روباه گفته بود نيست بالاتر از سياهي رنگ. همه مي دونن كه روباه دروغ گفت. من ميگم نيست بالاتر از سفيدي رنگ.

خيلي ها خاطره ي خوبي ازش نداشتن، بعضي ها هم غصه ي آمدنش رو مي خوردن، چه اونا نمي خواستن و چه من مي خواستم هيچ فرقي نمي كرد، اين جبر است، اجبار است، نه دست من است كه دوستش دارم و نه دست اوناييه ...

تاريخ 30/9

يك روز مانده، ديگر موعد است، موعد ديدار، ديداري كه در آن لحظه شماري كردن ها بسيار بود، انتظار نيز بسيار.

 جنب و جوشي برپاست، يكي پي آجيل ماجيله، يكي هم پي خريد ميوه، انار، يكي هم صدا مي زنه هندونه، خلاصه بلوايي برپاست. انگار همه فهميدن داره مياد. هوا كم كم روبه تاريكي ميره، شهر رو به سكوت، چراغ هايي كه روشن است و نم نم باران...

چه خوش گذشت و چه زود گذشت. چطور مي تونم تحمل كنم يك سال رو، يك سال دوري، گرمي، مشقت. ديگر با كدام رنگ مي توان دورنگي ها را پوشاند؟ نكند مي گوييد سبز، سبز كه خود تركيب زرد و آبي است. چطور مي شود از چيزي كه خود از دورنگي است، يك رنگي طلب كرد؟

برو، برو، آري برو، به انتظار مي نشينم. شايد به سال ديگر نرسم اما منتظر خواهم ماند. ميگن نوروز مياد، عيد.

اما عيد من زمستان است، يلدا.

هميشه وجودت آرام بخشي برايم بود و يادت يادآور چيزهايي بهتر. آدم برفي بيچاره ديگه چيزي ازش باقي نمونده، بابانوئل هم هديه هاش تموم شده و با سورتمه و گوزنش برگشت به ماه، مسيح هم به دنيا اومد، سال ميلادي اي كه شروع شد و درخت آذين شده ي كريسمس هم به گنجه رفت.

 چطور مي تونيد همتون يكدفعه، يكباره، هم زمان با هم از پيشم بريد، انتظار سخت است.

زمستان دوستت دارم ...  

دوستت دارم ...

دارم ...

                                                                                   برگرفته از وبلاگ داداشیم

برنامه ای برای تعطیلات

عاشقان نوروزتان پیروز باد                 عاشقان هر روزتان نوروز باد

عاشقان خورشید و ماه بختتان          چون چراغ عشق جان افروز باد

درباره ی اين كه تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديم، انشا زياد نوشتيم. يعني سالي يك بار واسه ي عيد و يك بار هم براي اول مهر كه تابستان خود را چگونه گذرانديد، اما موضوع انشاي اين هفته كمي فرق داره. فرق مهمش اينه كه قبل از عيده اما درباره ي عيد و فرق دومش، اينه كه بايد برنامه هاي تعطيلات نوروز رو توش بچكونيم.

معمولاً آدما واسه ي هر چيزي كه قراره انجام بدن، برنامه ريزي مي كنن. حالا اينكه نوروز در پيش باشه فبها.

ما آدم ها خيلي دوست داريم كه همه كارامون از روي برنامه ريزي، نظم و ترتيب باشه. مثلاً اول سال تحصيلي يك طومارمي چسبونيم پشت در اتاقمون. عنوانش هم است: برنامه ريزي درسي، كه توش از ساعت مسواك زدن گفته شده تا چرت آخر شب، حالا اون وسط مسط ها خواب، تفريح، تلوزيون و اين جور چيزا هم هست. خلاصه همه چي رو مي نويسيم كه از فرداش درس خوندنمون، زندگي كردنمون از روي نظم و برنامه باشه. اما دو روز كه ميگذره ميشيم همون آدم قديميه. اما برنامه ريزي نوروزي فرق مي كنه. فرقش اينه كه توش كاراي سخت نيست، مثل درس خوندن. همش خوش گذرونيه. چقدر سخته كه آدم بخواد خوشي هارو برنامه ريزي كنه. يعني بين خوبا و خوب ترا انتخاب كنه.

من هر سال قبل از اينكه تعطيلات بشه، كلي واسه خودم برنامه ريزي مي كنم. مثلاً اينكه لباس هاي عيدمو كي بخرم، چي بخرم، روز عيد چه كاري كنم، خونه ي كي برم، به كي تبريك بگم، با كي آشتي كنم ... اما وقتي كه شروع ميشه تعطيلات، انگار همه برنامه ها عوض ميشن، اختيارات خود آدم كمتر ميشه، مجبور ميشه به ساز ديگران برقصه. البته اين قانونه كه هميشه ميون برنامه ريزي ما و بزرگترا يه تفاوتايي وجود داشته باشه.

در كل چون تعطيلاته و همه چي آرومه بي برنامگي هم خودش يه نوع برنامه است. فكر مي كنم كه ديد و بازديد، مسافرت و بخور بخور از برنامه هايي باشه كه براي همه ي ما عموميت داره. راستي يادم رفت عيدي گرفتن و عيدي دادن هم هست.

اميدوارم كه همگي شماهايي كه انشاي من رو شنيديد سال خوب و خوشي داشته باشيد و ايام بكام... 

 

زمستان

زمستان است. هوا سرد است. چه بيچاره ها آدم هايي كه ندارند سرپناهي براي شب هايي به درازي شب يلدا. يلدا اولين شب است. اولين شب سال، سالمان زمستان است، يعني من دوست دارم كه سال با زمستان شروع شود. من زمستانيم.

شايد نبايد از ترحم صحبت كنيم. زمستان خشك و خشن است. خشونتي كه در آن طراوت جاريست، طراوتي مانند زندگي. شايد به نظر آيد همه مرده اند، اما اين مردگي نيست، خشوع طبيعت است در برابر عظمت زمستان.

مي گويند زمستان مبارزه اي است، مبارزه اي بين ماندن و نماندن، اما فكر مي كنم اشتباه است. زمستان برهه ايست براي نشان دادن لياقت ها. آن كه دارد لياقت ماندن را، منتخب

مي شود. پس آدم هاي بزرگند كه مي مانند.

كم نيستند كساني كه متنفرند از اين فصل پرموهبت  و چه بسيار دارند علاقه به بهار. آنها بهار را عروس مي دانند، يعني عروسش كردند. چنان از آن ياد مي كنند كه حتي بعضي مواقع در وصف هم نمي گنجد، اما در برابر شكوه و جلال زمستان هيچ نيست.

وقتي چشم به باغچه ي برف نشسته ي حياط مي اندازيم، برف را آن چنان مظلومانه مي توان ديد كه در روي زمين با تواضع و فروتني وصف ناپذيري روي زمين جاي گرفته. چه چيز از اين بالا تر است؟ آيا اين زيباست يا آن برگ هاي سبز بهار؟

آدم برفي كوچكي در گوشه ي حياط با چشماني سرمه شده، چشم به در حياط دوخته، انگار منتظر است. منتظر كسي، چيزي يا نسيمي.

دلمان تنگ مي شود براي سردي زمستان، براي برف هايش، براي سفيديش. سفيدي بي لك و يكدست. آدم برفي كم كمك آب دماغش مي آيد، انگار گرما خورده. ديگر قرص هاي مسكن و پني سيلين درمانش نمي كند. آب شدنش را با چشم مي بينم، نمي توانم از بين رفتنش را نظاره كنم، درد كشيدنش را. اكزاز و ديازپامي براي مدهوشي و بي هوشي. فكر مي كنم بهتر باشد بخوابد، شايد درد كم تري را احساس كند.

شب چهارشنبه است و چهارشنبه سوري، آخرين چهارشنبه ي سال. بهار مي آيد.

آدم برفي مان ديگر نيست. شال گردنش روي زمين است، هويجي كه روي آن افتاده و ...     

 

عدالت

مي خوام در مورد عدالت بنويسم. عدالتي كه هيچ گاه وجود نداشت. علي را عادل مي دانستند اما در زمان علي هم نا عدالتي ها شد، حتي در حق خودش.

گويند خدا عادل است، اما نمي دانم كه چرا عده اي از شكم سيري مي ميرند و بعضي از گرسنگي، اين است عدالت خدا.

كساني كه نمي دانند عدالت چيست، اينان را عادل دانسته. اما عدالت چيست؟ عدالت يعني برابري، مساوات در كنار مهرورزي.

اما آيا كسي را مي توان پيدا كرد كه چنين و‍‍يژگي هايي را داشته باشد يا اعمال و كردارش بر اين سه عنصر انجام شود؟ ما نمي توانيم كسي را بيابيم كه چنين كرده باشد. بنابراين

نمي شود تصويري جامع و كامل از عدالت داشت. پس چطور مي شود كه عده اي درباره ي چيزي كه هرگز تحقق نيافته و يا كسي آن را تجربه نكرده اين گونه صحبت مي كنند و عدالت و برابري را چماق كرده و بر سر مردم كوبيده و بهانه ي آن را دانسته اند براي حكم راني.

عدالت، مهرورزي و مساوات كلماتي هستند بس بزرگ و حجيم، سر شار محتوا كه فقط در قالب كلمات بيان مي شوند و هيچ گونه وجه ي خارجي ندارند. اگر ما بخواهيم از اين عبارات به نحو احسن استفاده كنيم، فقط و فقط بايد در عالم خيال و وهم آن ها را تصور كنيم.

وقتي كودكي سيه چرده از شدت گرسنگي به حالت اغماء فرو مي رود و در نقطه اي ديگر فردي از شدت سرما انگشتانش را از دست مي دهد و در گوشه اي زني به خاطر خرج خانواده اش مجبور به خود فروشي مي شود يا وقتي در سالن آمفي تئاتر شهر ترانه اي خوانده مي شود براي ظلم و ستم، چطور مي توان انتظار داشت حتي مفهوم عدالت را درك كنيم.

همراه شو عزيز، تنها نمانده درد، كين درد مشترك، هرگز جدا جدا، درمان نمي شود...

نوجوانی

اگه دنیا رو به سه روز قسمت کنیم: یه روز به دنیا میایم، یه روز میمیریم و یه روزشم زندگی

 

می کنیم. حالا ما با اون روزی که به دنیا میایم و می خوایم بمیریم، کاری نداریم. چون نه اومدنمون دست خودمونه و نه مردنمون، اما اون یه روزی که زندگی می کنیم، فکر می کنم بهترین قسمتش دوره ی نوجوانیمون می تونه باشه.

میگن آدما در دوران نوجوانی سرشار از شور و اشتیاق، امید و آرزو و دارای انرژی مضاعف هستند. البته بیشتر این حرف ها جنبه ی شعاری داره. چون امروزه نو جوانان دیگر این گونه که گفته شد، نیستند. مثلاً خود ما، انگار نه انگار که در دوران نوجوانی هستیم. اونقدر که مشکلات و بدبختی هامون زیاده، وقت نمی کنیم سرمونو بخاریم. چه برسه که بشینیم فکر و خیال و آروز کنیم. البته شاید قدیم ترها نوجوانی شکل دیگری داشت. اما نه، اون زمونا هم مردم گرفتاری های خودشونو داشتن.

میگن آدم گرسنه که دین و ایمان نیمشناسه. به نظرم نوجوانی و لذتهاش مال اوناییه که پول دارن. ما فقیر بی چاره ها باید بالشتامونو عروسک فرض کنیم.

چون موضوع انشا قشنگه، می خوایم قشنگ بنویسم، دیگه کمی رویایی فکر کنیم. « نوجوانی  یکی از زیبا ترین دوران از مقاطع زندگی هر انسانیست. »

نو جوانی دورانیست که شخصیت هر فردی کامل شده و معیارهای یک فرد کامل در او نمایان

می شود. پس می توان نو جوانی را پلی بین کودکی و جوانی دانست که همزمان با بلوغ است و در آن افراد دچار خود بزرگ بینی های کاذب می شوند، احساس بزرگی می کنند.

ما نباید از دوران نوجوانی که از استثناترین دوران عمرمان هست، غافل شویم و آن را به وطالت بگذرانیم که آنچه که بگذرد، باز نخواهد آمد.

امید و امید واری

عاشقا خیز کامد بهاران            چشمه ی کوچک از کوه جوشید

«وقتی چشمم به روزنه ی کوچکی در دل تاریکی افتاد که از آن باریکه ای نور فضای تاریک محیط را دگرگون می کرد، امیدها در دلم زنده شد. دیگر می توانم زنده بمانم، چون نوری هست. باید تلاشم را مضاعف کنم.» این قسمتی از داستانی است که فردی در داخل معدنی فروریخته گرفتار شده بود.

امید و امیدواری واژه های آشنایی هستند برای همه ی ماها. همه ی ماهایی که دائماً در برابر مشکلات کوچک و بزرگ از خود ضعف نشان می دهیم و گاهی دیگر حتی نا امید.

ما دائماً در حال استفاده کردن از این واژه ها هستیم اما شاید حتی معنی آنها را نیز درست درک نکرده باشیم. وقتی که دیگر از روزمرگی ها و آشفتگی های دور و برمان خسته می شویم، آهی از سر حسرت و ناچاری می کشیم که همین نشان دهنده ی نا امیدی در ماست و می تواند تاثیراتی بیش از آنچه که فکر می کنیم برما بگذارد، زیرا از پس هر آهی، آهی دیگر می آید.

ما نباید خود را آنگونه که نیستیم بدانیم ولی نباید از آنچه که هستیم هم غافل شویم.

امید و امید داشتن به آینده یکی از اصولیست که می تواند اهداف بلند مدت ما را تحقق بخشد، زیرا امید تنها وسیله ایست که می توان با آن بر خستگی ها، دلزدگی ها و تکرار ها چیره شد.

در دین مبین اسلام، به امید و امیدواری اهمیت زیادی داده اند تا آنجا که علی بن ابیطالب

 می فرمایند:« بزرگترین گناه ناامیدی است.»

امروزه افرادی که دچار ناامیدی و دلخستگی می شوند را به روان پزشکان معرفی می کنند ولی به نظر من تنها راه غلبه بر ناامیدی فقط و تنها فقط توکل است. زیرا با توکل بر خدا تمامی گرفتاری ها آسان گشته.

گاهی انسانها از برای مشغله های فکری و روحی دچار سردرگمی هایی می شوند که خود را

 نمی توانند از آن ها رها سازند. شاید توکل همان باریکه ی نوری باشد که از روزنه ای کوچک فضای تاریک اطرافمان را، می تواند روشن کند.

نتیجه گیری: با توجه به گفته های فوق امید و امیدواری در هر کار و عملی یا هر رفتاری لازم و ضروری است. نمی توان بدون داشتن امید کاری را نحو احسن انجام داد.   

نقش تدبیر و دور اندیشی در زندگی

معمولاً زندگی انسان ها به عوامل مختلفی بستگی دارد که شاید چشم انداز یکی از مهم ترین آنها باشد.

 

تدبیر و تدبر برای جلوگیری از بحران های غیر قابل پیش بینی یا پیش بینی نشده بسیار موثر است. انسان ها با در نظر گرفتن این که ممکن است آینده چه اتفاقی بیفتد، همواره به طور نا محسوس نگرا ن آینده اند. با این وجود اگر انسان ها تدبیر و تدبر را با دور اندیشی و نگاه به آینده در آمیزند، قطعاً پیشرفت های شایانی در زندگی خواهند داشت.

تدبیر و دور اندیشی امروزه لازمه ی هر کاری است؛ زیرا که در جوامع متلاطم امروز ریسک پذیری گاهی موجب پیشرفت اما اکثراً باعث شکست و نابودی می شود.

در علم مدیریت، جایگاه ویژه ای به دور اندیشی و آینده نگری اختصاص داده اند، به طوری که مدیر موفق به کسی اطلاق می شود که توانایی بالایی در آینده نگری یا دور اندیشی داشته باشد.

نتیجه: با توجه به اهمیت و جایگاه تدبیر و دور اندیشی در زندگی روز مره ی انسان ها، ما نیز بایدخود را آموخته سازیم و بیاموزیم این هنر را.

ما باید با برنامه ریزی های کوتاه مدت، افق هایی از فردا را برای خود روشن سازیم و با کوشش و پشتکار برای دست یابی به آنها تلاش کنیم.

صفر مطلق

قبلاً شنیده بودم که تو ریاضی قبل از صفرهم اعدادی وجود دارد که چون بی ارزشند یا اینکه اهمیتی ندارند، بهشون منفی میگن. آخه چطور میشه که پسه هیچی چیزی وجود داشته باشه.

وقتی که موضوع انشا صفر مطلق اعلام شد، گفتم این دیگه ته دنیاست. جایی که در آن هیچ بودن مطلق است. هنگامی که پیشوند یا پسوند کلمه ای مطلق باشد، یعنی آن چیز قطعیت دارد بی شک.

اگر ما بخواهیم صفر مطلق را جایی یا چیزی فرض کنیم که در آن هیچ بودن قطعیت دارد، باید دید و ذهنمان را آنقدر کوچک کنیم که دیگر خدا در آن جایی نداشته باشد. دیگر نمی توان شعر سهراب را خواند. شعری که در آن می گوید:« خداوند در همین نزدیکیست »

صفر مطلق را می توان جایی تصور کرد که درآن دیگر راهی وجود ندارد. می توان پایان راه، به قولی ته خط ، ته خطی که شاید هیچ وقت کسی فکرش را نمی کرد. جایی که دیگر هیچ امیدی نیست، نوری نیست یا راهی برای بازگشت.

انسان ها هیچ گاه به چنین مفهومی در تصمیم هایشان فکر نمی کنند و یا شاید هم به آن آنقدر اهمیت نمی دهند اما هنگامی که به این نقطه می رسند تازه باورشان می شود که دچار اشتباهی بزرگ شده اند. البته از این واژه در جاهای دیگر با اصطلاحاتی گوناگون یاد می شود. مانند: ته خط ، پایان راه، پوچی و ...

اما باید چه کنیم که دچار این واژه ها نشویم. علی بن ابوطالب می فرمایند:« بزرگترین گناه، ناامیدیست.» شاید در جایی که فکر کنیم دیگر تمام درها به رویمان بسته است، دیگر راهی نیست و برای هیچ کس آنقدر ارزش نداریم که بخواهند یاریمان کنند، یا به جایی می رسیم که نقطه ی صفر است، کافیست که به کسی رجوع کنیم که برایش هیچ صفری، هیچ مطلقی و هیچ چیزی معنی ندارد.

آری، خداوند تنها کسی است که می تواند در سخت ترین شرایط و در زیر سنگین ترین مشکلات و در مطلق ترین صفر ها دست هایی را بگیرد که در عمق عمیق ترین صفرها گرفتار شده اند. ما نباید هیچ گاه از این موهبت عظیم غافل شویم.

آزادی

معمولاً همه وقتی حرف از آزادی میشه، تعریفای بسیار جالب و زیبایی از اون می کنند، اما در عمل دقیقاً برعکس آن چیزی که تعریف کردند رو نشون میدن. آزادی شاید نبود محدودیت هاست، نبود قفس ها. اگر کاملاً آرمانی فکرکنیم، می توانیم بدن انسان را مثال کنیم که روحی بزرگ و آزاد در کالبدی به نام بدن محبوس شده و دچار محدودیت های عظیم گشته. امروزه دیگر مردم آرمانی فکر نمی کنند و یا شاید دیگر برایشان مهم نیست؛ زیرا دچار روزمرگی هایی شدند که خود از نبود آزادی سرچشمه می گیرد. گاهی کافیست که فقط لحظه ای به آنچه انجام می دهیم، اندیشه کنیم. شاید خود، آگاه شویم که چقدر به این مهم بی توجهی کرده ایم. اگر دقایقی چشمان خود را بسته، جامعه ای، منطقه ای نه اصلاً همین شهر خودمان را تصور کنیم، بدون هیچ محدودیتی با قوانینی درست، قطعاً خواهیم دید، شهری که درآن همه خوش حالند، همه می خندند، همه هر کاری را که فکر می کنند درست است، انجام می دهند، در چار چوب قوانینی سنجیده شده. دیگر کسی دغدقه ی محدودیت ها را ندارد. زمان به تعادل می رسد. هیچ کسی عجله ای برای بازگشت ندارد. هیچ کسی دخالتی نمی کند، هیچ کس دیگر جوابی نمی دهد و کسی دیگر سئوالی نمی پرسد. آری، دیگر کسی به خاطر کارهایش که زاده ی افکار خودش است، سین جینی از طرف والدین، معلم یا مقامی بالاتر نمی شود. دیگر نمی بینیم کارمندی را که دیر رسیدن به اداره اش را، ترافیک و یا خواب ماندن بهانه کند. دیگر نمی بینیم کسی را به خاطر عقایدش، افکارش به صلابه بکشند یا کسی را به جرم دوست داشتن محاکمه کنند. فکر می کنم دیگر کافی است. این ها فقط زاده ی خیالات است. آخر کسی اینجا دیگر، آزادی برایش هیچ مفهومی ندارد. مردم امروزه آنقدر دچار روزمرگی ها شدند، آنقدر به زندگی نا امیدانه نگاه می کنند، آنقدر قفسی که در آن گرفتار شده اند را، بزرگ و فولادین تصور می کنند، که حتی کوچکترین سعی و تلاشی برای رهایی از آن نمی کنند یا شاید آزادی را در قل و زنجیر معنی می کنند. قبلاً گفته بودم یه روز خوب میاد. امروز باز دوباره تکرار می کنم که یه روز خوب میاد. پس باید چشم دوخت و منتظر بود تا آن روز تحقق یابد. حتماً این رو هم شنیدید که به یه گل بهار نمیشه، اگر کسی برای تحقق بخشیدن به این هدف تلاشی بکنه، زیر فشار آدم هایی قرار می گیره که محدودیت ها برایشان بزرگترین آزادی است و او قطعاً نابود میشه. ما نباید اسیر این افکار شویم که آزادی در قفس نمی ارزد به آزادگی.

هم نشینی

         با بدان کم نشین که صحبت بد              گرچه پاکی تورا پلید کند

 

             آفتابی بدین بزرگی را                           تکه ای ابر ناپدید کند

موضوع انشای این هفته، درسته یه خرده دور و درازه اما مفهومش فکرکنم، همون انتخاب هم صحبت یا دوست خوبه. جالب این جاست که گفته با بدان کم نشین، نمی دونم که چرا ننوشته ننشین؛ چون اگه چیزی بده باید به طور کلی از آن اجتناب کرد، نه این که رابطمونو باهاش کم کنیم. به هر حال موضوعیه که انتخاب شده، شاعر این شعر هم که معصوم نبوده.

 

به طور کلی آدم ها پاک سرشتند؛ یعنی به خوبی ها و پاکی ها علاقه دارند. معمولاً همه به دنبال دوست خوب، همکار خوب، خانواده ی خوب و چیزای خوب دیگه هستند. فکر نکنم کسی رو بتونیم پیدا کنیم که بگه من از چیزای خوب خوشم نمیاد. اگر بعضی از آدم ها کارهایی را می کنند که به نظر جامعه یا گروهی، اون کار، کار درستی نیست یا کاری غیر اخلاقی است، باز هم نوشته های قبلی رو رد نمی کنه. چون اون کارها به نظر خود اون افراد کاری درست و شایسته است.

معمولاً ما انسان ها طبق خصوصیاتی که داریم می توانیم تاثیرات زیادی بر روی یکدیگر بگذاریم. مثلاً در خانواده ای که سلام کردن مرسوم است، افرادی که در آن خانه زندگی می کنند، نیز تحت تاثیر این عمل قرار گرفته و این رفتار را حتی ناخود آگاه نیز انجام می دهند. پس کسی نمی تواند منکر این باشد که انسان ها بر روی یکدیگر تاثیر نمی گذارند. این تاثیرات یا مثبت یا منفی هستند. بنابراین ما باید این موضوع را کاملاً در رفتار های اجتماعی خود القاء کنیم که ما دائماً تحت تاثیر رفتار ها و هنجارهای اطرافیانمان هستیم. پس با این وجود باید در انتخاب دوست، هم کلاسی و کسانی که با آنها به طور روزانه رفت و آمد داریم، کمال دقت را داشته باشیم؛ زیرا اگر دوستی داشته باشیم که در بین کلامش حرف های نامربوط و رکیک می زند، شاید در اولین برخوردها برایمان مسئله ی زیاد مهمی نباشد، اما کم کم استفاده از این کلمات برای خودمان نیز چیزی رایج و کاملاً عادی می شود و عکس این نیز کاملاً صدق می کند.

غرور انسان ها گاهی باعث ایجاد اشتباهاتی بس بزرگ و جبران نشدنی می شود و گاهی نیز باعث پیشرفت و ترقی. حتماً برای همه اتفاق افتاده که با خود بگوییم:« من تحت تاثیر هیچ کس قرار نمی گیرم. » یا « درسته که فلانی رفتار خوبی ندارد ولی من می توانم با او دوست باشم و از او الگو نگیرم.» دقیقاً این همان غرور و اعتماد به نفس کاذب است.

شاعر می گوید:

آفتابی بدین بزرگی را           لکه ای ابر ناپدید کند

آدم ها هر چقدر که بزرگ باشند، گاهی ممکن است دچار کوچکترین اشتباهاتی شوند که تمام بزرگیشان را زیر سئوال ببرد. همان طور که تکه ای ابر می تواند، باعث دیده نشدن خورشید شود.درست است که خورشید بزرگیش را از دست نمی دهد اما دیده نشدنش هم عین نبودنش است.

بنابراین ما نباید دچار خود بزرگ بینی های کاذب شویم. چیز بد، بد است. کم و زیاد ندارد. باید از آن دوری کنیم. دوستان خوب، اطرافیان خوب می توانند ما را به سعادتی جاودانه سوق دهند. همین طور که دوستان بد مارا از بزرگی و منزلت به پستی  و ذلت می کشاند.

ما هیچ وقت نباید به عقاید و رفتار های مردم، که از نظر ما بد هستند، بی احترامی و توهین کنیم؛ زیرا ممکن است چیزی که به نظر ما ناپسندیده است، برای دیگران پسندیده و خشنود باشد.

شاید ما در اشتباهیم...

انشایی که خوانده نشد...

موضوع انشا اعلام شد. صدای بچه ها در آمد. دیگه غرغر بچه ها تکراری شده بود. کسی توجه نمی کرد، اصلاً برای کسی مهم نبود. همیشه همینطور است. معلم حرف خودش را می زند و ما هم از بخت بد دانش آموزیم و مطیع معلم.

 

مثل اینکه این بار نون من سکه بود و بخت با من یار. موضوع سختی بود اما من قبلاً درباره اش نوشته بودم نه برای دیگران بلکه برای دل خودم در دفتری به نام خاطرات.

با خود گفتم:«می رم کمی از روی نوشته های قبلی می گیرمو بقیه اش رو از این ور اون ور جمع می کنم می زنم تنگش و یه کم سرخاب سفیداب بهش می مالمو یه جورایی راستو ریستش می کنم و تحویل معلم میدم.» با این وجود خیلی خوش به حالم شده بود.

بی چاره فلانی دلم براش می سوخت. معلوم بود از همین الان ماتم گرفته؛ از یه طرف مطمئن بود که جلسه ی بعدی اسمش برای خوندن انشا اعلام میشه و از طرف دیگه موضوع هم موضوع راحتی نبود. می خواستم کمکش کنم اما نمی دونستم چطوری...

زنگ خورد و بچه ها رفتن و کلاسی که خالی ماند.

بی چاره فلانی زنگ تفریح به تنش زهر شد. نمی دونم این معلما چرا درک نمی کنند که چقدر می تونه سخت باشه برای کسی انجام تکلیفی که در توانش نیست.انگار خودشون دانش آموز نبودن. خواستم به دوستم کمک کنم. تو همین فکرا بودم که چطور می تونم این کارو کنم که زنگ خورد.

سر کلاس فارسی بودیم که بهم گفت:« تو با موضوع انشا چکار می کنی؟» منم گفتم:« توفیق اجباری است دیگه. باید بنویسم.» بعد برام کلی آه و ناله کرد که بابا این موضوع سخته، از کجا بیارم، از کجا بنویسم، مگه من نویسندم. گفت:« می تونی کمکم کنی؟ » با خودم گفتم اگه یه انشایی بنویسم و بهش بدم شاید بهترین کار باشه. اما پشیمون شدم. گفتم حالا من انشا رو بهش بدمو بره بخونه و معلم بگه این چه انشایی بود که نوشتی! بعد هزارتا منت سرم میزاره. به ریسکش نمی ارزه. یهو یه فکری به ذهنم رسید. بهش گفتم:« جلسه ی بعد من به عنوان داوطلب میرم و بعد کلی کشش میدم و بعد از تموم شدن انشا، دو سه تا سئوال سخت سخت می پرسمو وقت کلاسو می گیریمو تا زنگ بخوره.» اونم گفت:« آره فکر خوبیه هم برای من و هم برای بقیه بچه ها.» من هم برای جلسه ی بعد انشایی طولانی نوشتم.

زنگ انشا بود. اضطراب تمام کلاس را فرا گرفته بود. همه تو دلشون خدا خدا می کردند که اسمشون خونده نشه. معلم با کمی تاخیروارد کلاس شد وبعد ازیه خوش و بش کوچیک با بچه ها، کلاس رو رسمی کرد. اسم نفر اول رو برای خوندن انشا اعلام کرد. همه ی دانش آموزان آهی از ته دل کشیدن و خدا رو شکری گفتن. وقتی که نفر اول انشایش را تموم کرد، من دستمو به عنوان داو طلب بلند کردم. معلم توجهی نکرد و خواست اسم نفر بعد رو بخونه. من اصرار کردم که معلم این بار گفت:« نه، داوطلب لازم نیست.» اسم نفر بعد رو خواند. دوستم آروم بهم گفت:« بی چاره شدم.» من بهش گفتم:« از کجا معلوم که اسم تو رو بخونه.» معلم خواست سومین نفر رو فرا بخواند. بی چاره بیخود دلش شور نمی زد. معلم اسمش رو خوند.

همه ساکت بودند. کسی از جایش بلند نشد. کسی انشایی نخواند و صفری که در دفتر نمره ثبت شد.